كجاي نازنين؟ كجايي گلم؟
كجايي تا ببيني چقدر دلم گرفته! كجايي تا ببيني چشمام ديگه سو ديدن ندارن.
دلم داغون شده.ميدوني كدوم دل رو ميگم؟
همون دلي كه يه روز به عشق تو مي تپيد.
همون دلي كه شبيه يه سيب سرخ .يه شاخ گل رز. مثل لبهاي تو اما الان...
اما الان زرد زرد شده.به خدا داره از تنهايي دق ميكنه.
نوشته شده توسط من وتو در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
حسرت
از من رميده ئی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هوای دلبر ديگر نمی كنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستی يك بوسه ترا
در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
با آنكه رفته ئی و مرا برده ئی ز ياد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ایجان ای فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود می فشارمت
نوشته شده توسط من وتو در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت
تن سپردن به غريبه ،اخر شعر تو اين بود عاشقانه دلسپردن ،جرم من فقط همين بود نه اولين گل تو،نه كه واپسينه بودم اما عشق تو واسه من ،اولين واخرين بود
نوشته شده توسط من وتو در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت
روزي بود روز گاري دوستي بود با معرفت خيلي با وفا ، اومد ايامي با يكي دل به هم باختن عاشق هم شدند با هم قول وقراري گذاشتن. با هم عالمي را ترسيم كردند. با هم كلبه عشقي ساختن. با هم بلمي از عشق ساختن و سوار بر رويا رفتن تا بيكران ها .توي همين خيالات ناز بودند كه يكي از اونها بي وفا شد بي معرفت شد رفت وديگري رو تنها گذاشت چرا؟ نمي دانم خدا كند رفتن ايشان براي خوبيها باشد برايش اتفاقي نيفتاده باشد انشالله سالم باشد اشكالي ندارد كه قلب دوستش را شكست .
نوشته شده توسط من وتو در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت
چرا يارم مرا تنها گذاشتي چرا جانم مرا تنها گذاشتي
نوشته شده توسط من وتو در شنبه 4 مهر1388 ساعت 12:53 موضوع | لینک ثابت
کاش! روزی سینه ها دریای طوفان خیز گردد
کوچه از عـــطر عبوری، ناگــــــهان لبریز گردد
جان بگیرد لحـــظه ها مان از حضور آشـنایت
از نوایت وســـعت هر سینه عطر آمــیز گردد
انــــــتظار دیرپا، پــــایـــان بگیرد کاش روزی!
بزم دلـهامان سراسر شاد و شور انگیز گردد
با بــــــهار سبز رخـــسارت گــــل باغ محمد
باغـــــهای غــــصّه و انـــــدوه مان پاییز گردد
صـــحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست

تلـــــخی ذائقه را شــــاخه نباتی بفرست

می رسد با عـــلم ســــبز امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی صلواتی بفرست

دانی که انتـــــظار تو با ما چه می کند؟
طوفان ببین به پهنه ی دریا چه می کند
آشــــفته ام چو مـــوج به دریای زندگی
آشـــفتگی ببـــین به دل ما چــه می کند
یک دم بپرس این همه غم ،این همه بلا
در خـاطر شکسته از غم ها چه می کند
دور از بـهار روی تو بی برگ مانده ام
بی بـرگ و بار مانده به دنیا چه می کند
بنشین ز راه لـــطـــف دمی در کنار دل
آخـــــر بپرس این دل تـــنها چه می کند

بخـــوان دعــــای فـــرج را دعا اثر دارد
دعا کبوتر عـشق است و بال و پر دارد
بخــــوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگــــار بسی فــتنه زیر سر دارد
بخوان دعـــای فرج را که یوسف زهرا
ز پـــشت پرده ی غیب به ما نظر دارد

((میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت بر عاشقان مبارک))
نوشته شده توسط من وتو در چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت
کمتر دوستم بدار اما برای همیشه!!!
عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود
من سرمای تو را نمی خواهم ، وجود یخ زده ات را به دیگری بسپار
ضعف و گستاخی ات را نیز...
عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد، گویی به اندازه تمام عمر وقت دارد.
مرا کمی دوست بدار ولی برای همیشه
شاید اگر بیش دوست بداری حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به انتها نرسد
من به کم هم قانعم .......
نوشته شده توسط من وتو در جمعه 2 مرداد1388 ساعت 15:25 موضوع عشق | لینک ثابت

ســـــتاره ای بدرخـــــشيد و ماه مجلس شد
دل رمــــــيده ما را انــــيس و مونـــس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غـــــمزه مسئله آمــوز صد مــدرس شد
به بوی او دل بيــــمار عاشــــقان چو صبا
فدای عارض نســــــرين و چشم نرگس شد
به صدرمصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گــــدای شهر نگه کن که مير مجــــلس شد
طرب ســـــرای محـــبت کنون شود معمور
که طاق ابــــروی يار مــــــنش مهندس شد
لب از ترشــــح می پــــاک کـــن برای خدا
که خاطــــرم به هـــزاران گنه موسوس شد
کرشـــــمه تو شـــــرابی به عـــارفان پيمود
که عــــلم بی خبر افتاد و عـقل بی حس شد
زراه مــــيکـده يــــاران عـــنان بگــــردانيد
چرا که حافـظ از اين راه برفت و مفلس شد
خيال آب خــــضر بست و جــام کيخــــسرو
به جرعــه نوشــــی سلـطان ابوالفوارس شد
چو زر عـــزيز وجودســـت شعــر من آری
قــــبول دولـــــتيان کــــيميای اين مـــس شد

تا عـــیان از پرده شد حسن دل آرای محمد
شد جــهان روشن ز نور چهر زیبای محمد
تیرگیهای ضــلالت پاک شد از چهره گیتی
بر طـرف شد گرد غم از یک تجلای محمد

از بعثت او جهان جوان شد، گیتی چو بهشت جاودان شد
این عــــید به اهـل دین مبارک بر جمله مسلمین مبارک
نوشته شده توسط من وتو در یکشنبه 28 تیر1388 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت
نمي دانم كجا جويم كه من دلتنگ اويم نمي دانم به كه گويم چرا اورا نمي يابم
خدا مرحمت كن تو تا كه من يابم او را
نوشته شده توسط من وتو در شنبه 27 تیر1388 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت
ماه ها را پشت سر می گذارم تا به این شب برسم . لیلة الرغائب شب آرزوها ، شب رسیدن ها، شب خواستن ها و بودن ها، شــب تلاش کردن و شب امیدواری شبی که شیرینی زندگی است .
لیلة الرغائب فرصتی است برای بودن بـا خدا و نجوای عاشقانه و شبانه با او . شبی که درهای رحمت حق تعالی به روی بندگانش گشــوده می شود و باز می ماند. شبی که پروردگار از تمامی گناهان انسان در زمین می گذرد و شب بودن با رفتگان.
لیلة الرغائب شب آرزوها
شبی که خداچشم بر دهان بندگان خود دارد براي استجابت دعا....
در ميان آرزوهايـــــت بخواه تا در سايه سار يکتايي اش جان تازه کني. آرزو کن که زنجير ياد و محبتش همواره بر گردنت باشد آرزو کـــن که به آنچه داري طرب کني و هرگز تيغ روزگار بر رويت تيز نشود. آرزو کن آنقدر از غرور و سرسختي سهم تونشود که دلي را برنجاني که تيغ از زخم بيرون مي آيد اما آزار از دل نه....

ای سبکبال، در این راه شگرف
درمناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبرمن جا مانده بسی محتاجم ![]()
نوشته شده توسط من وتو در پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
هستي ولي نمي ايي تو هستي ولي صدایي نداري تو بهتر كه باشي و صدايت را بشنوم
نوشته شده توسط من وتو در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت
هستم و هنوز
معتقد به واژه ي زوال نيستم
حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد
ور نه لال نيستم...

نوشته شده توسط من وتو در شنبه 30 خرداد1388 ساعت 12:41 موضوع | لینک ثابت
در دیگــــــران می جویی ام اما بدان ای دوسـت
این سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوســـت
من در توگـم گشــــــتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشــنوی پژواک ســـان ای دوســـت
در آتــــش تـو زاده شد قـقــــنوس شـعـــر مـــــن
ســردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان خوانـــــدم اگر چه گوش نســــپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانــــعــــــم آن بخـــــت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفــــس با من بمان ای دوست
یا نه تو هــــــــم با هر بهــــانه شــــانه خالی کن
از من ،من این برشانه ها بار گران ای دوســت
نامهربانی را هم از تو دوســــــت خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمـــانی مهربان ای دوســــت
آن سان که می خواهـــــــــد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را برزبان ای دوست
نوشته شده توسط من وتو در دوشنبه 4 خرداد1388 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
اینـــجا برای از تو نـــــوشـــتن هــوا کم است
دنیا بـرای از تـو نــــوشــــتن مـــرا کــم است
کسری من نه اینـکه مرا شــــعر تازه نیـست
من از تو می نویسم و این کیــــمیا کم است
دریــا و مــن چــــه قــدر شبیــهیم گــرچه باز
مـــن سخت بیقـرارم و او بیــــــقرار نیــــست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریــــا کـه از اهــــالی این روزگــــارنیــــست
امــــشب ولی هــــوای جـــــنون مــوج میزند
دریا سرش به هیـــــچ سری سازگار نیست
ای کــــاش از تو هیـــــچ نمی گفتمش ببین
دریا هـــــم اینچنین که منـــــم بردبار نیست
نوشته شده توسط من وتو در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت
دوستان منعم نکنید گر که همه وجودم
به خاک پایش بریزم جان که هیچ تمام
دنیا به پای تو
نوشته شده توسط من وتو در شنبه 5 اردیبهشت1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
غزلم جان منی
در وجود من
این تویی نه منم
نوشته شده توسط من وتو در شنبه 5 اردیبهشت1388 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت
یا مُقَــلبَ القُـــلوبِ وَ الاَبصار
یا مُدَبرَ الــیلِ وَا لــنّهار یا مُحَولَ الًحَولِ وَالاَحوال
حَول حاِلنا الی اَحسَن الحال

مــــژده ای دل که دگر باره بــــهار آمده است
خوش خرامـــیده و با حـسن و وقار آمده است
به تــــو ای باد صــــبا می دهـــمت پــــیغامی
این پیامی است که از دوست به یار آمده است
شاد باشــید در این عـــید و در این سال جدید
آرزویی است که از دوســت به یار آمده است

حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی ؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن ...........

هيچ باراني نمي بارد ؛ مگر صفا دهد
هيچ گلي جوانه نمي زند ؛ مگر هديه شود
هيچ خاطره اي زنده نمي ماند ؛ مگر شيرين باشد
هيچ لبخندي نيست ؛ مگر شادي بياورد
پس :
بگذار باران شوق بر زندگيت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد
گلهاي عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به ديگران هديه کني
خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به يادشان بياوري
لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادي را بيفشاني
و بهاري بيايد تا بداني ؛ باز هم فرصت بودن هست....
انـــدر دل مــن مــــَها دل افـروز تویی
یاران همه هســــتند لیک دلسوز تویی
شـــادند جهانیان به نـــوروز و به عید
عــــید من و نـوروز من امـروز تویی

دعایت میکنم خوشبخت باشی ،تو هم تنها برای من دعا کن
الهی گل کند در آسمانها
خلوص غنچه ی سرخ دعایت....![]()
پ.ن: سلام فرا رسیدن سال جدید را به همه دوستان خوبمون تبریک میگیم
امیدواریم که سالی سرشار از خوشی و برکت پیش رو داشته باشید![]()
سامان و غزل
نوشته شده توسط من وتو در پنجشنبه 29 اسفند1387 ساعت 7:17 موضوع | لینک ثابت
ما را چه می شود که یاران مارا نمی خرند به هیچ .....
نوشته شده توسط من وتو در شنبه 3 اسفند1387 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین